هنوز هم نمیدانم اینجا چه فصلیست ،که من کال ماندم و به تو نمی رسم
مادر دوستت دارم وتا ابد به تو محتاجم باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی اول ازهمه برایت آرزومندم که عاشق شوی . واگرهستی کسی هم به تو عشق بورزد . واگر اینگونه نیست تنهاییت کوتاه باشد . وپس از تنهاییت،نفرت از کسی نیابی آرزومندم که اینگونه پیش نیاید . اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دورازناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزومندم دوستانی داشته باشی، ازجمله دوستان بد وناپایدار ، برخی نادوست وبرخی دوستدار که دست کم یکی درمیانشان بی تردید مورداعتمادت باشد. وچون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم ونه زیاد،درست به اندازه تاگاهی باورهایت را مورد پرستش قرار دهد، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد. تاکه زیاده به خودت غره نشوی. ونیزآرزومندم مفیدفایده باشی نه خیلی غیرضروری،تادرلحظات سخت وقتی دیگرچیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تاتوراسرپانگهدارد. همچنین برایت آرزومندم صبورباشی نه باکسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارساده ای است، بلکه باکسانی که اشتباهات بزرگ وجبران ناپذیر میکنند وباکاربرددرست صبوریت برای دیگران نمونه باشی. امیدوارم اگرجوان،که هستی خیلی به تعجیل ;رسیده نشوی واگر رسیده ای ;به جوان نمایی اصرار نورزی. اگرپیری تسلیم ناامیدی نشوی چراکه هرسنی خوشی وناخوشی خودش را دارد ولازم است بگذاریم درماجریان یابد . امیدوارم حیوانی را نوازش کنی به پرنده ای دانه ای بدهی وبه آواز یک سهره گوش کنی وقتی که آواز سحرگاهیش راسرمیدهد . چراکه به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت ;به رایگان. امیدوارم که دانه ای هم برخاک بفشانی هرچندخردبوده باشد وبا روئیدنش همراه شوی تادریابی چقدرزندگی دریک درخت وجود دارد... بعلاوه آرزومندم پول داشته باشی زیرادرعمل به آن نیازمندی وبرای اینکه سالی یک بار پولت را جلوی رویت بگذاری وبگویی:این مال من است. فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است؟؟ ودرپایان،اگرمرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی واگر زنی ;شوهرخوبی داشته باشی که اگرفردا خسته باشید ;یاپس فردا شادمان بازهم ازعشق حرف برانیدتا ازنوبیاغازید. گرهمه اینها که گفتم فراهم شد دیگرچیزی ندارم برایت آرزوکنم **ویکتورهوگو** ای کاش امروزبرفی بودتاهمه چیزرویایی می شد امروزخورشیدپشت ابربرای من درخشان ترازهرروزاست ای کـــــــــاش باران می آمدتاهمه چیزرویـــــــــــــایی می شد امروز... دلم میخواست تمام آسمان رابرایت میخریدم دلم میخواست تمام زمین رابرایت پیشکش می آوردم دلم میخواست تمام زندگیــــــم رابه پـــــایت میـــــــریختم... ولی افسوس... افسوس که هیچ چیزباارزشی ندارم که تقدیمت کنم اما... اماازصمیم قلب وباتمام وجودبرایت سلامتی روزافزون شادی بی منتها آینده ای روشن دلی آرام صبر وهمه ی خوبی هاراآرزومیکنم. 1-سازنده ترین کلمه گذشت است. آن راتمرین کن 2-ناپایدارترین کلمه خشم است. آن را فروببر 3-بانشاط ترین کلمه کار است. به آن بپرداز 4-سازنده ترین کلمه صبر است. برای داشتنش دعاکن 5-روشن ترین کلمه امید است. به آن امیدوارباش 6-سالم ترین کلمه سلامتی است. به آن اهمیت بده 7-زیباترین کلمه راستی است. با آن روراست باش 8-زشت ترین کلمه دورویی است. یک رنگ باش 9-آرام ترین کلمه آرامش است. به آن برس 10-تاریک ترین کلمه نادانی است. آن رابانورعلم روشن کن 11-ارزشمندترین کلمه بخشش است. سعی خودرابکن 12-بی ارزش ترین کلمه انتقام است. بگذاروبگذر 13-هدفمندترین کلمه موفقیت است. پیش به سوی آن 14-ضعیف ترین کلمه حسرت است. پس حسرت نخور 15-عاقلانه ترین کلمه احتیاط است. حواست راجمع کن 16-قشنگ ترین کلمه خوش رویی است. راززیبایی درآن نهفته است 17-بازدارترین کلمه ترس است. باآن مقابله کن 18-پرمعنی ترین کلمه ما است. آن رابکارببر 19-ضروری ترین کلمه تفاهم است. آن را ایجادکن 20-ویرانگرترین کلمه تمسخر است. دوست داری با توچنین کنند
تا ابد دوستت دارم وبه تو محتاجم
و همین لحظه این قدر اشک برای ریختن دارم که موهایت تر شود
خودم را از تو دور کرده ام ، با این وجود توجه وعشق تو هنوز در دلم برپاست
تو مامن و سرپناه من هستی
که مرا از گزندها و آسیبها حفظ میکنی
من از دیوارها میگذرم و پرواز میکنم
و تمام کارهایی را که باید ، انجام میدهم تا در پناه تو باشم
شاید من یاغی وسرکش باشم
اما میدانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام از عشق تو سرشار است
من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم ، مادر
لبخندی که هر گره ای را باز میکند
برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای متاسفم
اما بعد از طوفانهای کوچک
این آرامش است که پا برجا خواهد ماند.
مادرم روزت مبارک …..
از آن روزی که رفتهای من عقدهی باران دارم…
. . .
آه زمستان بود
زمستانی که پوستینش را بر من میافکند
و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم
و تو نجوا میکردی:
دستهایت را بیاور گیسوانم اینجاست!
. . .
حالا مینشینم
و بارانها تازیانه میزنند
بر بازوانم، بر رخسارهام ، بر اندامم…
پس چه کس پناهم دهد؟
ای همچون کبوترِ مسافر در میان چشم و نگاه!
چگونه تو را از خاطراتم بزدایم؟
تو همچون نقش روی سنگ در قلبم جاودانهای
ای که در قطره قطرهی خونم خانه داری!
هر کجا که باشی دوستت دارم
ناشناختههایی در توست
گوشهای از تاریخ و سرنوشت
که پا به عرصهاش میگذارم…
” شعری از نزار قبانی “
| Design By : Pichak |
